شهدای مسجد ارک/ شهید مسعود یگانه صفت

ا ادب و متانت همیشگى، از آن‏ها اذن خروج طلبید: «مادرم اجازه رفتن مى‏ دهید؟» مادر اخلاق مسعود را کاملاً در این موارد مى‏ شناخت چون تا آنها اجازه خروج نمى‏ دادند، او قدم از قدم برنمى‏ داشت. با اکراه گفت: خیر مسعود جان نرو؟

شهدای مسجد ارک/ شهید مسعود یگانه صفت بسم الله الرحمن الرحیم

مرورى بر زندگى و خصوصیات شهید:
در بدو تولد نامش را مسعود نهادند و چه اسم برازنده‏ اى، چرا که او هم با سعادت زیست و هم با سعادت رخت از این دنیاى فانى بربست. پنج سال بیشتر نداشت که همراه
با دوستان هم سن و سالش در محله‏ شان هیئتى به ظاهر کوچک ولى به وسعت دلشان برپا مى‏ کردند و با همان خصلت‏ هاى کودکانه به عزادارى مى‏ پرداختند.
عاشق روضه حضرت رقیه(علیها السلام) و علمدار کربلا(علیه‏ السلام) بود. هر سال دهه محرم که مى‏ آمد، او یک حال و هواى دیگرى پیدا مى‏ کرد. انگار اصلاً در این دنیا سیر نمى‏ کرد، سر از پا نمى‏ شناخت و همواره جزء اولین کسانى بود که مجلس را بر پا مى‏ نمود و در یک کلام عزادار و عاشق اباعبدالله الحسین(علیه‏ السلام) بود.

روز واقعه:
روز دوشنبه مورخه 83/11/26 که مصادف بود با چهارمین روز محرم، نزدیک غروب، مثل همیشه که مى‏ خواست به هیئت برود، غسل شهادت کرد و چنان عطر و گلابى در فضاى خانه پیچید که مادر قلبش به مانند گنجشک غم زده مى‏ تپید، نگاهى مهربان به پدر و مادر انداخت، گویى چیزى گلویش را مى‏ فشرد، با ادب و متانت همیشگى، از آن‏ها اذن خروج طلبید: «مادرم اجازه رفتن مى‏ دهید؟»  مادر اخلاق مسعود را کاملاً در این موارد مى‏ شناخت چون تا آنها اجازه خروج نمى‏ دادند، او قدم از قدم برنمى‏ داشت. با اکراه گفت: خیر مسعود جان نرو؟ و زمانى که مادر کمى در دادن اجازه در رفتن به مسعود درنگ کرد به ایشان گفت: جانم به فدایت بگذار به عشق حسین برم. مادر دیگر نگاه‏ هاى ملتمسانه و از طرفى حالت بى‏ قرارى فرزندش تاب نیاورد. نگاهى به قد و بالاى فرزند رشیدش کرد و دیگر هیچ نگفت. آرى او رفت و اما بازگشتش را دیگر کسى ندید.
او براى نجات کودکان در آتش سوخته، جان خود را پیشکش نمود و دل به شراره‏ هاى آتش زد و در خیمه حسین(علیه‏ السلام) با آتش عشقش سوخت.